تبلیغات
اطلاعات، خبر ، آگاهی - کودکان بزرگ اندیش از آرزو هایشان گفتند

کودکان بزرگ اندیش از آرزو هایشان گفتند

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:لیلا آقاجانی

کودکان بزرگ اندیش ،از آرزو هایشان گفتند

    نصر نیوز: اختتامیه ششمین جشنواره سراسری دست های کوچک دعا ، در حالی برگزار شد که کودکان 4 تا 12 ساله از آرزو هایشان گفتند و اشک را از چشمان تک تک میهمانان جاری کردند.

خدایا به پرندگان لانه بده و از دست شکارچیان نجاتشان بده چون پوست نازکی دارند و اگر تیر به آنها بخورد ، خون از پرهایشان جاری می شود.
خدایا مداد ها را از دست مردم نجات بده ، چون اگر به دست انسان ها برسد یا کوچک می شوند و یا گم شده و یا در سطل اشغال ریخته می شوند.
خدایا چراغ ها را نجات بده ، چون بچه ها آنقدر چراغ ها را روشن و خاموش می کنند که عاقبت چراغ ها می سوزند و همه جا تاریک می شود و بچه های کوچولو از تاریکی می ترسند و گریه می کنند.
خدایا ماژیک ها را از دست انسان ها تجات بده چون اگر دست انسان ها برسد نوکشان را خراب می کنند ، نوکشان را به میز می کشند و با ماژیک روی میز می نویسند و عاقبت میز ها کثیف می شود.
اینها آرزو های کودکی 9 ساله از شیراز است که در اختتامیه ششمین دوره دست های کوچک دعا با همان لحن شیرین و دوست داشتنی خنده را بر لبان حضار نشاند.
اینجا 25 هزار و 220 دست پاک و بی آلایش نردبانی شده و به اوج آسمان کشیده شده اند تا آرزوهای خود را موقع تحویل سال به گوش خدایشان برسانند.

ینجا یکی تو را خدا می نامد، یکی خالق ، یکی پروردگار ، یکی رب ، یکی نور و دیگری رفیق می نامد. هر چه که بنامند همه یک رنگ و یک دل اند  و به بزرگی و جلال و حکمت تو ایمان آورده اند.
زهرا دست هایش را به آسمان می برد و می گوید : خدایا پارسال در جشنواره دست های کوچک دعا مادرم و کسانی روی نیمکت ها نشسته بودند گریه می کردند و من خوب می دانستم که نامه های کودکان ،مادرم را به گریه وا داشته است . پس خدایا آرزو می کنم : امسال نامه ها و آرزوهای کودکان خنده دار  باشد و همه را بخنداند. خدایا آرزو می کنم رئیس دفتر جشنواره دست های کوچک  دعا باشم و به همه بچه هایی که برنده نشده اند جایزه بدهم.
چه زود آرزوی دختر 11 ساله برآورده می شود و چه زود ریاست افتخاری ششمین جشنواره دست های کوچک دعا می شود و به هم سن و سال های خود هدیه ای می دهد.
اینجا کودکان گاهی خنده را بر لبانت جاری می کنند و گاهی اشک را از چشمانت سرازیر می کنند و گاهی تو را به فکر فرو می برند تا آرزو ها و خاطرات کودکی ات چند لحظه ای مرور کنی .
ساغر تکه کاغذی که چندین بار تا زده را از جیب شلوارش در می آورد و پس از باز کردن تای نامه ،چشمانش را به آسمان می دوزد و می گوید : خدایا وقتی بچه بودم پدربزرگ نام تو را یادم داد ! خدایا متوجه می شوی می خواهم در مورد  چه  با تو صحبت کنم ! خدایا تو بزرگترین دوست من یعنی پدر بزرگم را از من گرفتی و من این را نمی پسندم . خدایا تو خود توانمندی پس یاد پدربزرگم را از ذهنم بیرون کن چون من با دیگران فرق دارم .
محدثه کودک هفت ساله فضای سالن را بارانی می کند . او فقر و تنگدستی و مشکلاتش را در چند جمله بیان می کند. او می گوید : خدایا دوست دارم به مشهد بروم اما پدرم به مردم و بانک ها قرض دارد ، نمی توانیم برویم خودت پدرم را یاری کن تا قرض هایش را بدهد تا شرمنده امام رضا نشود .

خدایا یاری کن ،پدرم سیگار را ترک کند تا وقتی به خانه می آید برای ما پفک بخرد نه سیگار ، خدایا پدرم موقع تحویل سال 2 تا از اقساط بانکی اش را داده کمک کن تمام اقساطش را بدهد و ما به مشهد برویم .
آرزوی محدثه هم توسط یکی از فرشتگان روی زمین برآورده می شود و عازم مشهد خواهد شد.
زهرای 9 ساله نیز در مغز کوچک خود به فکر کودکان بی سرپرست است و آرزو می کند خانه ای شکلاتی با عروسک های زیادی داشته باشد تا کودکان بی سرپرست را در خانه ی شکلاتی خود جای دهد و عروسک ها را به آنها هدیه دهد.
سما عاشق شیر و خرماست این را می شود از آرزویی که داشته فهمید : او در ششمین جشنواره دست های کوچک دعا می نویسد: خدایا آرزو می کنم وقتی در مدرسه به ما شیر می دهند در کنارش خرما هم بدهند چرا که شیر بدون خرما بی مزه است .
کوچک ترین کودک بزرگ اندیش ما 4 سال بیش ندارد و به سختی کلمات را ادا می کند وقتی بالای صحنه می رود چشمش به دنبال بادکنک ها و ترکاندن آنهاست او ابتدا بادکنکی را به دست می گیرد و می گوید : خدایا بیا با اسباب بازی های من بازی کن.
بابک از شهر تبریز است و موقع تحویل سال دست هایش را به سوی آسمان می برد و  زمزمه می کند: خدایا، خدای مهربان من، ای کاش درخت انجیر ما گیلاس دهد تا وقتی گیلاس‌های درخت همسایه می رسد من نگاهشان نکنم و گیلاس های خودمان را بخورم .
لیلای اردبیلی نیز که 11 سال بیش ندارد فضای سالن را غم آلود می کند و اشک را از دیده پدران و مادران جاری می سازد.
لیلا می گوید : مادر بزرگم وقتی به کربلا می رفت چشمش پر از اشک بود دائم به مادرم می گفت مراقب دایی باشد . دایی فقط سکوت کرده بود و با چشمانش به مادر بزرگم خیره شده بود . اگر دایی هم می توانست مثل من صحبت کند حرف های زیادی برای گفتن داشت و چیز های زیادی می خواست تا مادر بزرگ از کربلا برایش بیاورد.
لیلا بغض می کند و ادامه می دهد : مادربزرگ دوست داشت دایی را با خودش به کربلا ببرد اما نشد چون دایی پاسپورت نداشت . الان چند دقیقه ای به تحویل سال نو نمانده ، دایی دست هایش را روی زانو هایش گذاشته  و سر را به آسمان برده و خوب می دانم دلش کربلا می خواهد اما او به خدمت سربازی نرفته و پاسپورت ندارد . آنها نمی دانند او نمی تواند به خدمت سربازی رود.
کودکان بزرگ اندیش چه صادقانه نوشته اند ، درد هایشان را دغدغه هایشان را و چه معصومانه تر خواسته هایشان را از خدا طلب کرده اند .
نیلوفر 12 سال بیش ندارد و آرزو می کند مادرش از دار قالی زود تر پایین آید ودر کار ها به او کمک کند . نیلوفر می گوید : خدایا قد من کوتاه است به مامان هی می گویم کفش بخر ، کفش بخر، اما او نمی خرد ، نمی خرد . خدایا یک جفت کفش پاشنه بلند لازم دارم.

نفرات برتر جشنواره چه دعایی کردند؟
ساغر و پرستو هر دو به طور مشترک سومین عنوان جشنواره دست های کوچک دعا را به خود اختصاص دادند . ساغر آنقدر دل کوچک و پاک و بی آلایشی دارد که برای دختر عمویش دست هایش را به آسمان می برد و می گوید : خدایا دختر عمویم شیما دست ندارد به او یک دست بده تا او دیگر پشت مادرش قایم نشود بغض ساغر می شکند و اشک از چشمانش جاری می شود بغض مردم را هم می شکند و بعد از چند ثانیه در ادامه می گوید : خدایا اگر هم به او دست نمی دهی به من پول بده تا او را به پزشک ببرم و دستش را درست کنم .
در حالی که اشک از چشمان ساغر جاری است می افزاید : خدایا امام زمان را زودتر ظهور کن قول می دهم خودم کفش هایش را دستمال بکشم . برایش چایی درست کنم و غذا بپزم . خدایا بیماران تالاسمی را شفا بده تا نیاز به خون نداشته باشند .
پرستو هم 12 سال دارد و ورزش مورد علاقه اش شنا است او می گوید:  پروردگارا آرزو می کنم آنقدر باران ببارد تا دریاچه ارومیه پر ازآب شود چرا که من شنا کردن را دوست دارم و می خواهم در دریاچه ارومیه شنا کنم .
پرستو آرزوی دیگرش این است که شغلش مهندسی بمب هسته ای باشد و تمام بمب هایی که انسان ها را نابود کرده است را خنثی کند.
هادی و مبینا نفرات دوم این جشنواره شدند هادی در باره آرزو یش می گوید : خدایا کمک کن درس هایم را خوب بخوانم و سر پدر و مادرم را مثل زرافه بلند کنم.
اما مبینا از این که دوستی ندارد به خدایش شکوه می کند و می افزاید : ای خدای مهربان من در کوچه و مدرسه دوستی ندارم . هیچ کس با من بازی نمی کند چون مادرم پیش تو آمده است و پدرم فقیر است یا خودت با من دوست شو یا دوستی برایم پیدا کن.
اما ایرا اسفندیاری  شش سال دارد و آرزو یش به عنوان برترین آرزو در ششمین جشنواره دست های کوچک دعا شناخته شد .
او می گوید : وقتی کوچکتر بودم و به دستشویی می رفتم شیر آب را باز می کردم و زیاد آب بازی می کردم و وقتی مامان می آمد یواشکی دستم را می شستم تا او فکر کند تنها دست های کثیف خودم را می شویم . خدایا شیطان گولم زد آیا من به جهنم می روم ؟خدایا از تو می خواهم مرا ببخشی من بچه بدی بودم نه ؟!
این ها آروز های پاک کودکانی بود که حرف هایشان برخاسته از دل بود  بس .
به گفته شهرام خدایی دبیر ششمین جشنواره سراسری دست های کوچک دعا ، امسال  25 هزار و 220 اثر از کودکان به دبیر خانه این جشنواره در تبریز  ارسال شده که از این تعداد 710 اثر به هیئت داوری ارجاع شد و بعد از بحث و مطالعه 70 اثر به عنوان اثر برتر شناخته شدند و در مرحله دوم از بین 70 اثر 25 اثر شایسته را برگزیده و به عنوان بهترین دعاهای تحویل سال از زبان کودکان شناخته شده است.
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط
همه گفتند کنون بچه است بگذارید بخندد ، بدود
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن .





همه دیوانه خطابم می کنند یکشنبه 9 مهر 1391
کوتاهی دولت در قبال تعهدات خود به صنایع جمعه 30 تیر 1391
بی مهری های صندوق مهر با کار آفذینان زن استان یکشنبه 25 تیر 1391
خداحافظی یک هفته ای مطبوعات از کیوسک های تبریز یکشنبه 31 اردیبهشت 1391
اتوبوس حامل هنرمندان و خبرنگاران تبریز دچار سانحه شد دوشنبه 18 اردیبهشت 1391
متین کودکی که نامش جهانی شد سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
ما هم حق زندگی داریم یکشنبه 3 اردیبهشت 1391
گزارشی از نیم میلیون حاشیه نشین در تبریز سه شنبه 29 فروردین 1391
سالمندان تبریز برای دریافت کارت منزلت ثبت نام کنند دوشنبه 21 فروردین 1391
جزئیات مرگ مشکوک نخبه علمی در خانه اش دوشنبه 21 فروردین 1391
فراهم شدن امکان پرداخت غیر حضوری قبوض آب با تلفن 1808 دوشنبه 21 فروردین 1391
با زبان مردم حرف می زنیم شنبه 12 فروردین 1391
نوروز غنی و فقیر نمی شناسد شنبه 27 اسفند 1390
ترجیح می دهم جوانان کاندیدا شوند پنجشنبه 27 بهمن 1390
لیست قطعی جبهه متحد اصول گرایان آذربایجان شرقی در تبریز و 7 شهرستان آذربایجان شرقی سه شنبه 25 بهمن 1390
لیست آخرین پستها